۳ آبان ۱۳۸۸

چه می خواهد از جانم این ...

این روزها نوشتن چقدر جانفرسا شده برایم . می نویسم و پاره و پاک می کنم و با عصبی پاره تر عقب می کشم . ورانداز می کنم و خیز بلندتری بر می دارم برای نوشتن ، چنان سکندری می خورم که راهی جز بی خیال شدن نمی یابم . با خودم می گویم مگر نه اینکه این روزها جان می دهد برای نوشتن و می شود آنقدر نوشت و نوشت تا انگشتت از نا بیفتد و سرت گیج ، بخورد به در و دیوار . پس چرا نمی رود این خوکار و راه نمی آید این کیبورد لعنتی .نه اینکه عهد کرده ام بنویسم و اگر نشد حقیقتی ذبح شده باشد . و نه اینکه از قافله ای عقب می مانم و حتی نه اینکه ایده ای نیست تا نوشته اش کنم . مسئله این است که من می خواهم بنویسم و نمی شود . زور می زنم و نمی شود چنان که گویی رازی در میان و است نمی دانمش.
نمی دانم چه اندازه اش ربط پیدا می کند به حال و روز نه چندان خوبم و می دانم این حال و روز نه چندان خوبم چقدر رابطه دارد با روز و حال این روزهای سرزمینم. و بی شک ربط بیشترش باید به همین ها باشد که مثل بختکی دست از سرم بر نمی دارد و انگار چیزی نمانده که عنان از کف بدهم و آن کنم که نباید .
تعبیر " طاهر" این است که ذهن ورزی برآمده ازپس این دنیای مجازی است که این چنین روح مان را به تسخیر در می آورد و عصبی و مسخ مان می کند و بازی مان می دهد . و چه خوب نیز نسخه می پیچد که برگردیم به فضای عینی . بر می گردیم . بر می گردیم به فضایی که اخت بیشتری با آن داریم و به حتم نتیجه خوشایندتری نیزخواهد داشت . اما هنوز چیزی گنگ وادارم می کند به ناشکیبی و بی قراری .
دارد کشدار می شود این برزخ و انگار از پس دسیسه ای مرموز قرار بر این است که برگردیم به خانه اول مان . می ترسیدم همیشه از بازی مار و پله و چقدر سرنوشت مان تا امروزهم اینگونه بود. چه می خواهد از جانم این بختک . اصلن گور پدر نوشتن ، چندشم می شود این روزها از چیزهای بیشتری و بهتری که توان واگویه شان را با خود نیز ندارم .
نه اینکه قرار بر این باشد که دست از مبارزه بشویم و سر کنم این زندگی نکبت بار را ، نه ! کلافه شده ام و دوست دارم دلداری ام دهید و مجابم کنید که این چنین نیست که شب و روز دارم خوابش را می بینم .

۱۶ مهر ۱۳۸۸

من امّا نمي ترسم

چكمه ها و سرنيزه ها ، پياده و سواره ات را برايم گسيل هم كه بداري - و هي ميداري - از پس من كه بر نمي آيند و اين همه دست آخر ستاره مي شوند بر شانه هايم و نمي داني . من از ناداني تو از تاريكي دنيايت اينگونه باشكوه زاده شدم به كشتن تو كه چركابه اي و گنداب . نامت را از عهد عتيق بياد دارم و نيك مي شناسمت. تو امّا در حجره هاي تاريك و كتاب هاي نمور و كهنه ات نامي از من را نديده اي و نخوانده اي . من هيچم و همه چيز . سايه ام من روي تمام ديوارهاي پوشالي ات . شبحم روي تمام كوچه ها و خيابان هاي جهان . كابوس هاي شبانه توام كه مي ترسي و مي هراسي و دست خون آلودت به من نمي رسد . من امّا نمي ترسم از سربازانت از چكمه ها و نيزه هاشان . از خون هايي كه مي ريزي و مي نوشي و سيرت نمي شود . ازعربده هاي گاه و بي گاهت . هار شده اي و باز نمي ترسم. ترسو تويي كه كز كرده اي كنج دخمه ات و سگ مي دواني در كوچه و برزن .
عق مي زنم از گريه هاي ملتسمانه ات به گاه دريوزگي و بي پناهي ات . لبخندت را امّا مي دانم از كجاي كدام بي چيزي ات سربرمي آورد و چه زشت مي نشيند روي زمختي لب هاي همخوابه هايت . فرصتت نمانده كه پوستين عوض كني در نام ديگري . تو مرده اي و همخوابه هايت به دروغ دفنت نمي كنند و تعفنت را عود وردها و عربده هاي شبانه شان مي پندارند.
بر مزارت نامي مي نوسيم بايسته آنچه هستي . نامي كه از عهد عتيق تمام مادران دنيا هر شب به نجوا و بي پروا بر گهوارهاي نوزادان شان ، بر رمه و گله هايشان و بر بازوان مردهايشان نفرينش مي كردند به ترفندِ چشم زخم و دفع بلا و قضا . من امّا نفرينت نمي كنم كه تو خود ميرا تر از آني كه دشمنت بپندارم . تو مرده اي و ترسوتر از آني كه شال و كلاه و دلق از تن بكني و راه گورستاني را كه خود آباد كرده اي بگيري بي مرثيه و بدرقه . بر مزارت نامي مي نويسم بايسته آنچه هستي .

۱۵ مهر ۱۳۸۸

حسرتي است كه اين روزها ........

بر كه مي گردي تا پشت سرت را ببيني و ورانداز كني اين روزها را كه تا كجا قد كشيده اي باورت نمي شود چه جان سخت بوده اي كه تا اينجا را دوام آورده اي .
يادمان كه نمي رود آن روزها را ؟
شعر و رمان مي خواندي كه رها شوي ، گير بودي امّا ميان دره اي به درازاي تاريخ از جنس رخوت و كسالت ذهن . ترجمه مي خواندي كه بفهمي و بداني كجاي جهان ايستاده اي ، ماتت مي برد از اين همه سوراخ و سر مي كردي زمستان را با تمام پارگي ات و تازيانه هاي بي دريغ ش . مي زدي به سلامتي يار و ناخوش احوالي اش امان از تو مي بريد . در كنج نه چندان دنج خودت خلوت كه هم مي كردي ، آونگ بودي ميان بودن و نبودن . موسيقي كه هم چنگي به دل نمي زد . پا پس مي كشدي از همه چيز در خودت تلنبار مي شدي و بي روزنه مي زدي به كوه و بيابان و آنگاه كه شهر حقير تر خود را نشان مي داد بازگشت بسي جانكاه تر مي نمود . گير بودي و درگير چفت و بندهاي زندگي و روزمرگي . گفت و گو كه خود حديث مفصلي بود از تكرار و عصبيت و نهايتن حسرتي از عمق جان كه چرا اين گونه ايم . و هرگاه چيزي ديگري نبود كه دست آويز كج خلقي هايت كني انگشت اشار ه ات به مردم بود كه نمي فهمند . ليچار مي گفتي و يقه مي دراندي و به آسمان و زمين بد و بيراه مي گفتي . مي بريدي و بي ناي و فسرده كز مي كردي كنج ديگري ، پا كه ميخوردي قرص بود و سيخ و سنگ و هزار كوفت وزهر مار ديگري . شانس اگر مي آوردي زنده بودنت را بر شانه هاي نحيف و كاغذي ديگري ادامه مي دادي . گاهي هم ديگر همه چيز تمام بود و تو مي پذيرفتي كه اين جان كندن بهتر است نباشد .
مثل "عزيز فريدوني" كه اينگونه رفت . عزيز كه اين روزها جاي خالي اش را با هيچ چيز ديگري نمي شود تاخت زد . حسرتي است كه اين روزها نيست. نيست تا به چشم خود ببيند چگونه در آستانه ي آنيم كه روسپيد سربرآوريم از اين همه پلشتي و تاريكي .نيست تا ببيند گند بالا آورده است ميرغضب و قرار است بشود جز متل هاي هر شب مادربزرگ ها و از اين پس شهر در امن و امان شب بو بيفشاند و دخترانش مست ِ مست ِ مست گيسو بيندازند بر شانه ها يشان به هواي دلبري و افسونگري . و بودن ِ چيزهاي بيشتري كه بي بهانه و با بهانه مجابت كنند بنويسي و فكر كني و بخواني و بنوشي و سرمست باشي از اينكه وطن وداري و قراراست با همه چيز آشتي ات دهد .
نيست تا با آن صداي گرفته اش و بيني درازش - كه هميشه از عكسش مي زد بيرون – سربه سرش بگذاري و حال كني با بودنش . چقدر اين روزها دلم هي هوايش را مي كند . حسرتي است كه اين روزها نيست .

۱۳ مهر ۱۳۸۸

به بهانه سيزدهمين بيانيه

نقد تمام عيار سيزدهمین بيانيه ي مير حسين موسوي – وديگر بيانيه هايش- بنا به خصلت چند پاره اشان و نیز با در نظر گرفتن بار سياسي آن به مثابه راه رفتن بر لبه تيغ است و درنگاه اول به نظر مي آيد شايد در وضعيت كنوني لزوم چنداني هم نداشته باشد . با همه ي وجود امّا نمي شود چيزي نگفت تا حمل بر پذيرش بي كم كاست مواضع آن شود. ميرحسين دربيانيه ي پيشين بدون اينكه بخواهد جنبش را در چهارچوب حزب يا گروه خاصي به تله بيندازد با هوشمندي خود و همفكرانش از تقويت شبكه هاي اجتماعي سخن مي گويد . در واقع تا اينجاي كار چيزي را به جنبش تحميل نمي كند ، بلكه در نگاهي عميق ومدرن تعريفي نو و متفاوت ارئه كرده كه خصلتن نه قدرت حاكمه توان سركوب آن را دارد و نه در بستر زمان گزندي به او خواهد رسيد . مي توان گفت او فقط از يك اثر هنري ناب پرده برداري كرده است . اثري كه خود هنوز به ويراش و پيرايش نياز دارد آن هم در بستر زمان و به تشخيص خود جنبش و نه صرفن رهبرش. مسئله اي كه رهبر جنبش سبز نيز خود در سيزدهمين بيانيه اش به خوبي به آن اشاره مي كند: " روز قدس امسال نشان داد اين شبکه همچون نوزادي که به راه افتاده باشد با سرعتي باورنکردني در حال رشد است؛ به زودي سخن گفتن را هم آغاز مي‌کند و به زودي بالغ مي‌شود و همگان را به تحسين و احترام نسبت به خود وا مي‌دارد. آن وظيفه‌اي كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثير انديشه‌هايي كه در حوالي آن شكل مي‌گيرد و با تذكر دائمي اهميت اين پديده مبارك از آن پرستاري کنيم "
ميرحسين موسوي تا اينجا را خوب مي بيند و خوب مي گويد . فهم او از شرايط تاريخي/ فرهنگي مردم فهم بالايي است . و نيز به لحاظ اخلاق سياسي در ميان همفكرانش از سلامت بيشتري برخوردار است . اما در پاره اي از موضع گيري هايش درزها و شکاف هايي وجود دارد که اغماض از آن اين امكان را دارد كه خود و جنبش را به بيراهه ببرد . او در بیانه ي سيزدهم – كه به رغم تشابه ظاهري اش با ديگر بيانيه ها سويه اي متفاوت دارد - تلاش مي كند جنبش را در بستري متفاوت تر آنچه هست باز تعريف و رهبري كند . تا جايي كه بيش از پيش سعي مي كند در پيوندي تاريخي خواستگاه حرکت هاي اعتراضی مردم را به دو دهه پيش پيوند دهد :" ما خواستار اجراي بدون تنازل قانون اساسي و بازگشت جمهوري اسلامي به اصالت اخلاقي نخستينش هستيم. و در مورد روز قدس مي گويد : " اين برکت، ميوه دورانديشي‌هاي امام بود. او بارها به ما مي‌گفت بنيان‌هاي درست را چنان بگذاريد که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شايد ما نتوانسته باشيم حق اين رهنمود را به درستي ادا کنيم، ولي او خود در سيره‌اش اين‌گونه عمل مي‌کرد؛ تمامي ستون‌هاي جمهوري اسلامي را بر پايه‌هايي از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندين سنت و ميعاد براي حضور عملي آنان در صحنه قرار داد، تا كسي قادر نباشد اين شالوده را ديگرگون كند"
پيوندي كه قبل از آنكه بيانگر ناآگاهي اش باشد بيانگر پايبندي او به ايدئولوژيي است که قائدتن برسازنده تفکر و عملکردش مي باشد. و نتيجتن تلاشي در گرداوري همه مخالفان حاکميت و دولت در دايره اي به نام معترضان به نتيجه انتخابات . و اين پاشنه آشيل "جنبش سبز" به رهبري ميرحسين موسوي است . اوهرگاه با نگاهی تاریخی/سیاسی و معطوف به خواست مردم به حوادث این چند ماهه می نگرد خوب مي بيند و خوب مي گويد. اما هرگاه توان آن را ندارد که از زير بار ايدئولوژي نهادينه شده در ذهنش شانه خالي کند ما را با درّه اي هولناک روبرو مي کند . واینجاست که اگرقرارباشد ميرحسين در هيئت رهبري بی بدیل برای جنبش باقي بماند ، بايد كمي درنگ كرد . چرا که قرار نيست هرگاه مردم از پس دشواريِ مبارزه هايي اينچنيني بربيايند در دامي ديگر بيفتند و باري به بارشان افزون شود . به رغم باور برخي از سياسيون که عمومن دوست دارند از دل اين بيانيه ها خوانشي متفاوت ارائه دهند ، بعيد به نظر مي رسد قصد نهایی ميرحسين از پيوند دادن حرکت هاي اعتراضي مردم به سنت هاي اوايل انقلاب صرفن مصون نگه داشتن خود و جنبش سبز از خطرات نه چندان دوراز انتظاري باشد كه كوتاچيان تدارك ديده اند . آنچه ميرحسين مي خواهد همين است که مي گويد و مي نويسد .
اعتراضات خياباني روزقدس بيش از پيش بر مردمي و سياسي بودن جنبش صحه گذاشت و به همين سبب اين خصلت را با خود دارد كه مرزها و شكاف ها را عميق تر كند و تمييز سره را از ناسره آشكارتر . شكوه اين حركت هراسي ويرانگردر دل حاكميت بنيان نهاد كه توان تحليل و واكنش را از آنان گرفت . تا جايي كه اين هراس دامن جناح محافظه كار را – كه بيش از همه به اين ويرانگري واقف است – نيز گرفت . ارائه طرح وحدت ملي از جانب جناح محافظه كار مهر تأييدي است بر اينكه :"اين آخرين پيام جنبش سبز خواهد بود ". پيامي كه بصورت شعار در آن روز خجسته خطاب به رأس حاكميت سرداده مي شد. روشن است كه ارائه دهندگان اين طرح مهم ترين دغدغه شان مصادره كردن جنبش به نفع خود و استفاده ي ابزاري از آن به منظور استيفاي موقعيت هاي از دست رفته شان مي باشد . و به حتم به واسطه نزديكي اين جناح به ميرحسين موسوي است كه ردپاي شان را در اين بيانه مي بينيم : خوبتر از نتايجي که در روز قدس به دست آورديم هنوز وجود دارد، کما اين که بدتر از وضعيتي که از آن رنج مي‌بريم و بدان اعتراض مي‌کنيم نيز هست. در پيش‌رو و در شرايط تاريخي ما تصوير روشني از نتايج رفتارهاي ساختارشکنانه نيست.
نگارنده اين نوشتار خود به اين قائل نيست كه رفتارهاي ساختارشكنانه تنها راه رسيدن به همه ي آن چيزي است كه مردم مي خواهند ،امّا اين پرسش را نيز با خود دارد: جنبشي كه دارد به سرعت دوران نوزادي خود را پشت سر مي گذارد اگر به همين زودي يگانه راه را در اتخاذ چنين رويه اي تشخيص بدهد آيا به رأيِ رهبر جنبش تمكين خواهد كرد ؟ و يا در اين صورت آيا رهبر جنبش توان آنرا را دارد كه همپا و همصداي مردم به اين حركت ادامه بدهد؟ در اين كه حرکت اعتراضي مردم در اين سه ماهه بيش از همه نام "جنبش سبز" را با خود يدک مي کشد حرفي نيست (نامي که خود با اما و اگرهايي نيز همراه است ) وبيش از همه نيز با نام ميرحسين موسوي گره خورده است . و از همين جاست که ما را با وضيعتي دوگانه روبرو مي کند . وضعيتي كه به واسطه خطير بودنش گاهن قادر نيستيم و يا خواهان آن نيستيم كه به مرز بندي مشخصي قائل شويم .
اما شكي نيست كه جنبش قبل از اينكه به شخص ، گروه يا جريان خاصي وابسته باشد شاهكار بي بديل مردمي است كه هر گاه به هيچ انگاشته مي شوند خود بهتر مي توانند از پس اعاده حيثيت شان برآيند . پس بهتر آن است چه در كسوت رهبري آن و چه در جايگاه جزئي از اين كل همواره نگاهمان معطوف به اراده مردم باشد .


* در اين باره بيشتر خواهم نوشت .

۱۹ شهریور ۱۳۸۸

مبارزه ای بی پایان

.

در پاسخ به سوال "صدرا " که گفته : اگر رهبران جنبش را دستگیر کردند چه می کنید؟

مبارزه ادامه دارد و قرار نیست پایانی باشد برای آن ، چرا که سیاهی و پلیدی خودْ ما را همیشه به این جشن باشکوه دعوت خواهد کرد همانگونه که تاکنون بوده و هست . هرچند که قرار نیست حتمن به قیمت از دست دان جان باشد اما نباید قرار به زنده بودن به هر قیمتی نیز باشد . مبارزه ادامه دارد نه صرفن به خاطر باز پس گیری آن تک رای و تقلب آشکاراشان ، کشتن و زندانی کردن و آن همه کثافت کاری شان و یا حتی احتمال دستگیری میر حسین و کروبی و خاتمی و شاید به بهانه همه این ها.... چرا که مبارزه ای تا این حد بی حد و مرز قطعن خود دلیلی محکم تر و راسخ تر می خواهد که فراتر از اتفاقات این چند ماهه اخیر است. مبارزه ای در بستر همه زمان ها و بر علیه تمام پلشتی ها . و چه روزی بایسته تر امروز و این روزها.
صدرای عزیز
اینکه می خواهی آن کنی که گفته ای ، خود اتفاقی است که روح کسل و پژمرده مرا و ما را جانی دوباره می بخشد . نمی شود به تو و به خود نه بگویم و دیگر مجالی هم برای نه گفتن نمانده . هرگاه که با تمام تعلقات و دل بستگی های موجود به این پرسش سهمگین که تا کجا و چه اندازه باید این مبارزه را ادامه داد ، جواب داده ام : که تا پای جان ، آنوقت بود که توانستم از پس این دشواریِ زندگی کردن نفسی بکشم و جانی تازه کنم . چرا که برتابیدن شرایط خفت بار زندگی به این قسم ، جان و روح مرا و به یقین ما را در مسیری تاریک و بی بازگشت قرار خواهد داد .
شاید ادعای بزرگی باشد که از توان روح و جان بیمارم بیرون باشد اما هرگاه به آن نوجوان تیر خورده در جلوی چشمم و رو به گلوله دشمن فکر می کنم جوابی در خور نمی یابم که آیا زنده بودن به از نبود شدن ؟
راستی آن نوجوان چه در سر داشت که از جان گذشته بود . چریک که نبود ، به خاطر نیامدن نفت بر سر سفره اش هم که نبود ، چه بسا به خونخواهی نیز نیامده باشد . پس به راستی چه در سر داشت که از گلوله ی دژخیم نهراسید ؟ چه به روزش آمده بود که آنگونه در خود به گل ننشسته بود ؟
او فقط نوجوان بود و بر نمی تابید که اینگونه زنده بودنش را به بازی بگیرند همین .
چیزهای زیادی از ما به یغما برده اند ، اما دژخیم به حتم در قدرت فهم ش نیست که توان آن را ندارد که شرافت را نیز ازما بگیرد .
پس به پاسداشت آنچه که تاکنون نتوانسته اند از ما بگیرند مبارزه ادامه دارد بی هیچ پایانی.


.

۱۵ شهریور ۱۳۸۸

سبعیت "آنها" و تخیل "ما"

.


آنچه این روزها سربازان گمنام امام زمان به روز زندان یان در بند می آورند امری است فراتر از قدرت تخیل . راستی چه اندازه باید نیرو داشته باشی تا هفده روزرا در سلولی با حجمی کمتر از قبر زنده بمانی. هر چند هفده روز را بعدن خواهی فهمید چرا که روز وشب را نمی دانی و ساعت و ثانیه را حتا . آنقدر می دانی مدت هاست نه می بینی ، نه می شنوی ، و نه چیزی هست که بنوشی و بخوری و ... و آنقدر زنده مانی که جوابگوی ارضای امیال بعدی این برادران باشی .
یا بیست روز در گوری تنگ تر به نام انفرادی دیوار به دیوار موتور خانه ای باشی که یک دم از کار باز نمی ایستد . آنجا فقط صداست . "تک صدایی" مهیب با ریتمی بی زمان و دایره وار که مجال شنیدن نفس ها و زجه هایت را نیز به تو نخواهد داد .
یا اینکه حواس پنج گانه ات را از تو بگیرند .اینجا نیز صدای نفس خودت را هم نخواهی شنید،چیزی نیست که ببینی جز تاریکی، آب دهانی نمانده که قورت بدهی و فریادی که از عمق جانت بر می آید را نه کسی هست که بشنود و نه از گلویت فراتر می رود. حتا بوی نمور قفست ، بوی تیزعرق بدنت که چه بسا به خون و چرکابه نیز به هم آمیخته باشد را نمی توانی حس کنی تا حداقل بدانی که هنوز زنده ای و وجود داری . آنجا دیگر تنها برگ برنده تو در این مبارزه مرگ و زندگی می توانست پناه بردن به جریان سیال ذهن باشد که اکنون دیگر به مدد این تکنیک و به واسطه از دست دادن روند عادی بده بستان مغز در ارتباط با دنیای بیرون بلوکه شده است . و بسیار محتمل است که این بازی به نفع مرگ پایان یابد .
به همه اینها می توانی تحقیر، تازیانه ،تجاوز،قرص ، دلهره و .... را نیز اضافه کنی و روش ها و تکنیک هایی که تا کنون نه در هیچ حکومت مستبدانه ای دیگری مشاهده گردیده و نه در تخیل ما.

تجسم آنچه که تاکنون کرده ند امری است که هر روزه با آن درگیرم و شاید یکی از دلایل ناخوش احوالی این روزهایم. چرا که سبعیت دستگاه حاکم وضعیتی نیست که هیچ کدام از ما در آن حاشیه امنی داشته باشیم .اما باز از همه آنچه تا کنون کرده اند با این یکی اصلن نمی توانم کنار بیایم؛
مصاحبه شونده ای باشم عزیز از دست داده به دست پلیدشان در کادربندی صدا و سیمای شان. و اینکه وادار باشی از امید بگویی و زندگی آن هم چشم در چشم دوربینی که با تمام "خیره گی اش" نمی بیند.
و برای همین است که هیچ کدام تاکنون نتوانسته اند چشم در چشم این دوربین "چیزی" بگویند . و آنکه "چیزی" گفته است نه عزیزی از دست داده و نه از "ما"ست.


.

۱۰ شهریور ۱۳۸۸

برای "فارینهایت 911" که در راه است.

.

اگر کسی را بشناسی که زمانی سه تار می زد،پیپ می کشید ،مخاطب پر و پا قرص شعر مدرن بوده و
یا حتی از سر اتفاق چند صباحی را دم خور طرفداران نظریات عصر روشنگری بوده ، و حالا به واسطه ایجاد موقعیتی خاص جهت گسترش سیطره اش بر همه چیز و همه کس و بسط ایدئولژی اش - که خصلتن در فضاهایی بسته و تاریک بازنمایی می شود- کتاب می سوزاند، سه تار می شکند ، فحش می دهد و زنجیر پاره می کند ، این شخص به یقین "بیمار" است.
واگویه ای اگر می شود نه از سر ترحم است و نه کینه چرا که دیگر کار از توصیه و تلافی و سفارش گذشته است.
به زعم دیگر همقطاران ش که خود باز از سر اتفاق امکان بیماری شان شاید به زمانی نامعلوم واگذار شده باشد این آقا دچار "سنت استدراج" شده و تنها راه علاج ش را مرگ فیزیکی می دانند و نهایتن عقوبتی فرا زمینی . اما تعبیر دقیق تری می گوید این بیماری "تاریخی" است و مرگ فیزیکی این بیمار صرفن می تواند سیطره او بر "بدن" ها را برچیند، اما مرگ بیماری اش می تواند "مردمی" را به سمت و سوی رهایی سوق بدهد.
من اما این آقا را به هیچ ضیافتی دعوت نخواهم کرد چه به مرگ فیزیکی و چه سنت استدراج . چرا که سال ها و قرن هاست که مرده. با سه تاری شکسته ، شعرهایی نخوانده و کتاب هایی سوخته و ........

راستی به نظر شما کسی که بیمار است و نمی شود علاجی بی خدشه برایش جست ،نمی شود برایش ترحم کرد و نمی شود حتی از او کینه ای عمیق به دل گرفت باید چه خاکی بر سر خود بریزید ؟

.