۱۹ شهریور ۱۳۸۸

مبارزه ای بی پایان

.

در پاسخ به سوال "صدرا " که گفته : اگر رهبران جنبش را دستگیر کردند چه می کنید؟

مبارزه ادامه دارد و قرار نیست پایانی باشد برای آن ، چرا که سیاهی و پلیدی خودْ ما را همیشه به این جشن باشکوه دعوت خواهد کرد همانگونه که تاکنون بوده و هست . هرچند که قرار نیست حتمن به قیمت از دست دان جان باشد اما نباید قرار به زنده بودن به هر قیمتی نیز باشد . مبارزه ادامه دارد نه صرفن به خاطر باز پس گیری آن تک رای و تقلب آشکاراشان ، کشتن و زندانی کردن و آن همه کثافت کاری شان و یا حتی احتمال دستگیری میر حسین و کروبی و خاتمی و شاید به بهانه همه این ها.... چرا که مبارزه ای تا این حد بی حد و مرز قطعن خود دلیلی محکم تر و راسخ تر می خواهد که فراتر از اتفاقات این چند ماهه اخیر است. مبارزه ای در بستر همه زمان ها و بر علیه تمام پلشتی ها . و چه روزی بایسته تر امروز و این روزها.
صدرای عزیز
اینکه می خواهی آن کنی که گفته ای ، خود اتفاقی است که روح کسل و پژمرده مرا و ما را جانی دوباره می بخشد . نمی شود به تو و به خود نه بگویم و دیگر مجالی هم برای نه گفتن نمانده . هرگاه که با تمام تعلقات و دل بستگی های موجود به این پرسش سهمگین که تا کجا و چه اندازه باید این مبارزه را ادامه داد ، جواب داده ام : که تا پای جان ، آنوقت بود که توانستم از پس این دشواریِ زندگی کردن نفسی بکشم و جانی تازه کنم . چرا که برتابیدن شرایط خفت بار زندگی به این قسم ، جان و روح مرا و به یقین ما را در مسیری تاریک و بی بازگشت قرار خواهد داد .
شاید ادعای بزرگی باشد که از توان روح و جان بیمارم بیرون باشد اما هرگاه به آن نوجوان تیر خورده در جلوی چشمم و رو به گلوله دشمن فکر می کنم جوابی در خور نمی یابم که آیا زنده بودن به از نبود شدن ؟
راستی آن نوجوان چه در سر داشت که از جان گذشته بود . چریک که نبود ، به خاطر نیامدن نفت بر سر سفره اش هم که نبود ، چه بسا به خونخواهی نیز نیامده باشد . پس به راستی چه در سر داشت که از گلوله ی دژخیم نهراسید ؟ چه به روزش آمده بود که آنگونه در خود به گل ننشسته بود ؟
او فقط نوجوان بود و بر نمی تابید که اینگونه زنده بودنش را به بازی بگیرند همین .
چیزهای زیادی از ما به یغما برده اند ، اما دژخیم به حتم در قدرت فهم ش نیست که توان آن را ندارد که شرافت را نیز ازما بگیرد .
پس به پاسداشت آنچه که تاکنون نتوانسته اند از ما بگیرند مبارزه ادامه دارد بی هیچ پایانی.


.

۱۵ شهریور ۱۳۸۸

سبعیت "آنها" و تخیل "ما"

.


آنچه این روزها سربازان گمنام امام زمان به روز زندان یان در بند می آورند امری است فراتر از قدرت تخیل . راستی چه اندازه باید نیرو داشته باشی تا هفده روزرا در سلولی با حجمی کمتر از قبر زنده بمانی. هر چند هفده روز را بعدن خواهی فهمید چرا که روز وشب را نمی دانی و ساعت و ثانیه را حتا . آنقدر می دانی مدت هاست نه می بینی ، نه می شنوی ، و نه چیزی هست که بنوشی و بخوری و ... و آنقدر زنده مانی که جوابگوی ارضای امیال بعدی این برادران باشی .
یا بیست روز در گوری تنگ تر به نام انفرادی دیوار به دیوار موتور خانه ای باشی که یک دم از کار باز نمی ایستد . آنجا فقط صداست . "تک صدایی" مهیب با ریتمی بی زمان و دایره وار که مجال شنیدن نفس ها و زجه هایت را نیز به تو نخواهد داد .
یا اینکه حواس پنج گانه ات را از تو بگیرند .اینجا نیز صدای نفس خودت را هم نخواهی شنید،چیزی نیست که ببینی جز تاریکی، آب دهانی نمانده که قورت بدهی و فریادی که از عمق جانت بر می آید را نه کسی هست که بشنود و نه از گلویت فراتر می رود. حتا بوی نمور قفست ، بوی تیزعرق بدنت که چه بسا به خون و چرکابه نیز به هم آمیخته باشد را نمی توانی حس کنی تا حداقل بدانی که هنوز زنده ای و وجود داری . آنجا دیگر تنها برگ برنده تو در این مبارزه مرگ و زندگی می توانست پناه بردن به جریان سیال ذهن باشد که اکنون دیگر به مدد این تکنیک و به واسطه از دست دادن روند عادی بده بستان مغز در ارتباط با دنیای بیرون بلوکه شده است . و بسیار محتمل است که این بازی به نفع مرگ پایان یابد .
به همه اینها می توانی تحقیر، تازیانه ،تجاوز،قرص ، دلهره و .... را نیز اضافه کنی و روش ها و تکنیک هایی که تا کنون نه در هیچ حکومت مستبدانه ای دیگری مشاهده گردیده و نه در تخیل ما.

تجسم آنچه که تاکنون کرده ند امری است که هر روزه با آن درگیرم و شاید یکی از دلایل ناخوش احوالی این روزهایم. چرا که سبعیت دستگاه حاکم وضعیتی نیست که هیچ کدام از ما در آن حاشیه امنی داشته باشیم .اما باز از همه آنچه تا کنون کرده اند با این یکی اصلن نمی توانم کنار بیایم؛
مصاحبه شونده ای باشم عزیز از دست داده به دست پلیدشان در کادربندی صدا و سیمای شان. و اینکه وادار باشی از امید بگویی و زندگی آن هم چشم در چشم دوربینی که با تمام "خیره گی اش" نمی بیند.
و برای همین است که هیچ کدام تاکنون نتوانسته اند چشم در چشم این دوربین "چیزی" بگویند . و آنکه "چیزی" گفته است نه عزیزی از دست داده و نه از "ما"ست.


.

۱۰ شهریور ۱۳۸۸

برای "فارینهایت 911" که در راه است.

.

اگر کسی را بشناسی که زمانی سه تار می زد،پیپ می کشید ،مخاطب پر و پا قرص شعر مدرن بوده و
یا حتی از سر اتفاق چند صباحی را دم خور طرفداران نظریات عصر روشنگری بوده ، و حالا به واسطه ایجاد موقعیتی خاص جهت گسترش سیطره اش بر همه چیز و همه کس و بسط ایدئولژی اش - که خصلتن در فضاهایی بسته و تاریک بازنمایی می شود- کتاب می سوزاند، سه تار می شکند ، فحش می دهد و زنجیر پاره می کند ، این شخص به یقین "بیمار" است.
واگویه ای اگر می شود نه از سر ترحم است و نه کینه چرا که دیگر کار از توصیه و تلافی و سفارش گذشته است.
به زعم دیگر همقطاران ش که خود باز از سر اتفاق امکان بیماری شان شاید به زمانی نامعلوم واگذار شده باشد این آقا دچار "سنت استدراج" شده و تنها راه علاج ش را مرگ فیزیکی می دانند و نهایتن عقوبتی فرا زمینی . اما تعبیر دقیق تری می گوید این بیماری "تاریخی" است و مرگ فیزیکی این بیمار صرفن می تواند سیطره او بر "بدن" ها را برچیند، اما مرگ بیماری اش می تواند "مردمی" را به سمت و سوی رهایی سوق بدهد.
من اما این آقا را به هیچ ضیافتی دعوت نخواهم کرد چه به مرگ فیزیکی و چه سنت استدراج . چرا که سال ها و قرن هاست که مرده. با سه تاری شکسته ، شعرهایی نخوانده و کتاب هایی سوخته و ........

راستی به نظر شما کسی که بیمار است و نمی شود علاجی بی خدشه برایش جست ،نمی شود برایش ترحم کرد و نمی شود حتی از او کینه ای عمیق به دل گرفت باید چه خاکی بر سر خود بریزید ؟

.

۸ شهریور ۱۳۸۸

برازنده ترین صفتی که می توانی بگویی

.
جعفری فرمانده سپاه : تعداد کشته شدگان حوادث اخیر بیست و نه نفر می باشند که بیست نفر آنها بسیجی اند.

کشتن "ندا" و "سهراب" و ..... تجاوز وحشایانه با مجوز شرعی به بی گناهان در بند یا آنچه به روز حجاریان و تاج زاده و دیگران در زندان و بیدادگاه آورده اند و یاحتی دفن دسته جمعی و مخفیانه کشته شدگان و تلنبار اجساد شان در سردخانه های صنعتی چیزی نیست جز سبعیت دستگاه حاکم . و طبیعی است که برای انجام کوتایی با این وسعت ،وحشیگری و پناه آوردن به ایده های قرون وسطایی تنها راهی باشد که حاکمیت برگزیده باشد .اما وقتی می شنویم "ترانه موسوی" زنده است و در حال تحصیل در خارج از کشور،وقتی متعرضان به کودتا را متجاوز به حقوق شهروندان ،آشوب طلب و عوامل خارجی معرفی می کنند ،وقتی آن همه کشته به بیست ونه نفر تقلیل می یابند و بیست نفر از آنها انگ بسیجی می خورند ،وقتی عاملین تجاوز و کشتار در زندان ها افراد ناشناس خودسر و عوامل دشمن معرفی می شوند ،اینجا دیگر صفت هایی مثل دیکتاتور،فاشیست ،جنایتکار و... کاربردشان را از دست می دهند و "بی شرفی" برازنده ترین صفتی است که می توانی بگویی.
.

۲۵ مرداد ۱۳۸۸

وقتی قرار باشد........

قسمتی از دفاعیه پيام ده پناه اهل بجنورد متولد 1368 دانشجوي دانشگاه خواجه نصیر در سومین جلسه دادگاه حوادث اخیر:
از آنجايي كه نتوانستم جلوي حس كنجكاوي خود را بگيرم به خاطر اشتباهاتم از رهبر معظم انقلاب و مردم و همه كساني كه به آنها ضرر وارد شده است عذر خواهي كرده و طلب عفو مي‌كنم.
(منبع خبرگزاری فارس25/05/88)

آنچه در بالا خواندید چیزی بود که قاضی شنید و منشی دادگاه ثبت کرد ، اما آنچه که ما بازخوانی می کنیم - به رغم تشابه ظاهری اش با آنچه که دیگر متهمان گفته اند- این است:
وقتی یک روز به خاطر کاری که نکرده ای قرارباشد ، وادار به لیس زدن سنگ توالت بشوی یا چهار دست و پا تازیانه بخوری و صدای حیوان دربیاوری ، مدفوعت را بخوری و یا حتی" آن بلا "را سرت بیاورند چیز زیادی از دست نداده ای؛که تو انسانی و اینگونه راحت نمی توان تو را به مرحله حیوانیت تنزل داد .اما وقتی قرا است به خاطر کاری که نکرده ای وادار بشوی جلوی حس کنجاوی ات را بگیری آن وقت تو مرده ای .
اما بگذار در چشم آن قاضی ، "با کلاه بوقی منگوله دارش" من مرده باشم . فردا را به چشم خود خواهد دید چگونه از دل این خاکستر، سرخ و سبز باز خواهم آمد.

۱۵ مرداد ۱۳۸۸

"دانه و دلهره" به آنانکه "بیدادگاه" را برنتابیدند.

.........
تو که تا ابد نمی توانی
تمام کبوتران آن همه پاییز را
دست آموز دانه و دلهره کنی !
...........
"سید علی صالحی"

از ابتدای حضور به هنگام و میلیونی مردم در "کف خیابان" ، سرانجام روزهای پیش رو کابوس/رویای روز و شب همه آنانی شده که از وضعیت جاری در این سرزمین به ستوه آمدند .انصافن اتفاقی "رخ داد"ه که نمی توان به صرف بزرگی و سره بودنش دلواپسش نشد.دلواپس سرانجامش با هزارن جواب و هزارن دلواپسی دیگرکه از پس هم سر برمی آورند.
اما این روزها این دلواپسی تبدیل به دلشوره ای شده برآمده از آنچه دارد اتفاق می افتد . این قطار با خود مسافرانی دارد که نمی توان راحت از کنارشان گذشت . سهم خواهانی که به واسطه هر چه تنگ تر شدن و نَسبی شدن دایره مدیریتی حاکمیت و دولت چیزی نصیبشان نشد.
تا همین دیروز مردمِ تنها و ستمدیده در صف های طولانی کوپن و صدقه و دارو ، کنج راهروهای دادگستری و زندان ، سر کلاس های بی مایه دبستان و دبیرستان و دانشگاه ، در رنگ های سرد و سیاهِ غیرِ دلخواه ، دست به دامان کراک و مرفین و ترامادول و اتانول و امام زاده های رنگانگ یله بودند و خیرخواهی نبود . متهم به غرب زده ، زیاده خواه و بی فکر. مردمان رنج کشیده ای که هر از گاه بواسطه تظلم خواهی قد بر می افراشتند بدون مصلحت و با مصلحت "بدون سر" به کنج دخمه هایشان ارشاد وهل داده می شدند.
و اکنون که طنین صدای عدالت خواهی شان در جهان پیچیده اشتیاق پیوستن به این خیل عظیم آنچنان همه گیر شده که برخی از سر ذوق زدگی یادشان رفته که تا همین دیروز در کدام جبهه بودند و در سر چه خیالی داشتند .
کشتار ، بی عدالتی ، زندان ،تبعیض و اتهام چیزی نیست که مربوط به این چند هفته اخیر باشد. و اگر در نگاهی آماری بصورت دملی چرکین سرباز زده ناشی از بی برنامگی حاکمیت و دولت در مدیریت آن بوده و این دقیقن به واسطه اخراج نیروهای کاربلد از بدنه حاکمیت و دولت بوده که تخصص شان در مدیریت بحران و وضیعت های مشابه بوده .
اعترافات اخیر آقایان ابطحی و عطریان فر فارغ از به غلیان در آوردن احساسات همه کسانی که نگران وضعیت این روزها هستند اتفاقی است که باید به فال نیک گرفت .این اتفاق قابل افتادن بود و فقط مهره هایی می خواست تا حاکمیت با همه عوامل پشت پرده اش با این خیمه شب بازی دلهره-خنده آور چند صباحی را در ادامه مانورهای امنیتی-خبری خود جولان دهد . و عروسک گردان این معرکه خود به صرافت دریافته بود" که" را از میان "کدام" جمع دستچین کند. واین ابتدای کار است.
این اتفاق چنان محتمل بوده وهست که باید منتظر دانه درشت ها - به تعبیر کیهانی ها - نیز بود . البته در کارزاری و بزنگاهی دیگر. با نگاهی به پیشینه جریان ها و احزابی که این دو از میانشن دست چین شده اند می توان به رگه های مشترک زیادی در میان شکنجه گران و شکنجه شوندگان دست پیدا کرد. براستی اینان چه ایده و آرمانی هم شأن خواست این روزهای مردمِ رها در کف خیابان ها داشتند که در مقابل ش چند صباحی را قرص و باتوم و فحش بخورند ولی اینگونه ملعبه دست های پیدا و پنهان این ماجرا نشوند . چه ایده و آرمانی داشتند جز چانه زنی و جرزنی به منظور بهره مندی بیشتر از نفت و تریبون و دلار البته در پس شعارهایی مثل حقوق شهروندی ، مردم سالاری دینی و آزادی و.....آن هم از نوع لوکس و سترونش. در حالی که هیچ گاه نتوانستد از پس تعبیر شیطنت آمیز حاکمیت از آزادی- آزادی به مثابه ولنگاری - بر آیند.
شاید هنوز فرصتش نرسیده که مردم حسابشان را از همه کسانی که از بد حادثه داعیه دار رهبری این جنبش هستند جدا کنند . اما اینگونه اتفاقات می تواند سرآغاز بازنگری مردم نسبت این جریان ها و افراد در بستر رویدادهای این چنینی باشد.
و آنچه امیدبخش و بی خدشه است دل سپردن به شعور مردم و حضور قاطع شان در "کف خیابان" هاست.
فاحشه سفید پوش"

با هیبتی سفیدپوش
از بالای بلندی
جیغ می کشد –فاحشه ای-
با چشمانی "حیض"
از خون خواهران من.

ازآن بالا
از آن بلندی
جیغ تو
نام کوچه ها راعوض خواهد کرد
من اما
عبور می کنم
از این همه دود و خون
جنازه و سنگ
بهت و نفرت.

به صرافت افتاده ام پا پی ات نشوم
فاحشه سفید پوش
که به لکنت نیفتاده ای
به شکی حتی
تو مرده ای !

نه دیگر از تو بالا می رود پرچمی
نه شیشه ای به پایین
به دست تکان دادنی
تو مرده ای
به هیچ نامی
خیابانی
کوچه ای .

واین خیابان نام ش "آقاسلطان " است
من
کله ام پر از رویا
پسرم را لای انگشتانم
سیگار می کشم.


هفت تیر88