۱۱ شهریور ۱۳۸۹

سیاست- جنگ- جنبش

یک: سیاست پدر و مادر ندارد. این حکم ِقطعی، قطعن جاهایی پایش می لنگد. لنگیدن ش ناشی از قطعی بودن خود ِ این حکم است و تعابیر متفاوتی که از سیاست فهمیده می شود.

و حرامزادگی اش مربوط به آن تعریفی است که سیاست را مدیریت ، کنترل و برنامه ریزی جهان پیرامون ما فهم می کند. مردم اینگونه می اندیشند.

مردم سیاست مدار نیستند اما در همه ی اتفاقات سیاسی پیرامون ما یک پای ثابت معادله اند. رخداد سیاسی را رقم می زنند و تا اینجا سیاست حلال زاده است. و بعد مدیریتش را می سپارند دست سیاست مداران و از اینجا به بعد بی پدر مادری اش رو می شود.

رخداد بهمن پنجاه و هفت شاید نمونه ی خوبی باشد برای این تعبیر؛ مردم حکومت پادشاهی، با سابقه ی حداقل دوهزار و پانصد ساله را سرنگون می کنند، وعده های داده شده را با خواست های خود همسان می بینند و انقلاب را می سپارند دست سیاست مداران، دیری نمی پاید در میان همین مردم به نجوا و با طنزی تلخ و گزنده زمزمه می شود که: " ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را".

در سیاست راستین ممکن است رخداد سیاسی صرفن برآیند یک خواست اخلاقی باشد، اما در سیاست مدیریتی، اخلاق معمولن جایگاه قابل اعتنایی ندارد و البته که امری است نسبی.

دو: مردم ایران انقلاب کردند و هزینه دادند و نتیجه اش این شد که این روزها به وضوح می بینیم. سیاست مداران دنیا نیز به سهم خود می بینند و آنها که در این عرصه سهم مدیریت شان، به مراتب بالاتر است و در اصل صحنه گردانان مدیریت جهان ند به این نتیجه رسیدند که دیگر نمی شود تحمل کرد سیاست ِِ سیاست مداران ایران را خاصه در عرصه ی خارجی. سال هاست کلنجار می روند و ره به جایی نمی برند. گفتگو ، تطمیع و تحریم و تهدید نیز چاره ساز نبوده. این روزها اما تهدیدشان جدی است و شکی نیست ما در آستانه ی جنگی ویرانگریم. شواهد زیادی نشان از آن دارد که براستی در آستانه ی جنگی ویرانگریم.

در آستانه ی راه اندازی نیروگاه هسته ای بوشهر، جان بولتون سیاستمدار کهنه کار آمریکا به اسرائیل هشدار می دهد که تنها همین چند روزه فرصت دارد به ایران حمله کند. کاخ سفید اما بعد به اسرائیل اطمینان می دهد که ایران تا یک سال دیگر به بمب هسته ای دست پیدا نمی کند و کمی وقت می خرد، نه برای مردم و یا به پاسداشت حقوق بشر که برای سیاستی که در پیش دارند.

آنجور که پیداست سیاست مداران یا در اصل صحنه گرادانان مدیریت جهانی به این نتیجه رسیده اند که این داستان دیگر حوصله ی همه را سر برده است و نمی شود این بازی کسالت آور را همین جور ادامه داد و باید جور دیگری به اینها فهماند که دنیا دست کیست. صحنه گردانان داخلی اما خیال مدیریت جهانی دارند و پا کرده اند در کفش آنها و ریگی نیز به کفش دارند. البته دو دسته اند داخلی ها، دسته ی اول که سمبه شان گویی پر زورتر است نمی دانند در مدریت داخلی گند زده اند به همه چیز و این گند را افتخار نیز می دانند و می خواهند این گند را بکشانند به عرصه ی جهانی. دسته ی دوم اما می دانند و می بینند که هوا پس است و بازی را می خواهند جای دیگری بگیرانند. در واقع هر دو دسته دانسته و ندانسته به سوی جنگ خیز برداشته اند.

داستان جنگ جدی است و و بسیار محتمل چرا که به نظر نمی رسد دو طرف این دعوا از موضع شان عقب نشینی کنند. برای جان بلتون و کاخ سفید و اسرائیل مسئله ی حقوق بشر اهمیتی هم اگر داشته باشد در اولویت نیست چرا که سیاست مدارند و برای سیاست مداران ما نیز پشیزی نمی ارزد چرا که به حقوق بشر حتی فکر هم نمی کنند. نمونه ها زیادند.

سه: بیش از یک سال از عمر جنبش آزادی خواهی ایران می گذرد و بعد از سال ها نخوت و رکود ناشی از سرخوردگی و سرکوب، دوباره آشتی یی در گرفت میان مردم و سیاست راستین.

روز حادثه، بیست و پنج خرداد یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت بود. حادثه ای در خور همین مردم با همه ی تاریخ بلندشان. دنیا را تکان داد و پایه های ظلم و بیداد را حسابی لرزاند بی آنکه کسی قدرت حدس ش را داشته باشد. شوری که سال ها به خواب زمستانی رفته بود را بار دیگر در روح کسل و پژمرده ی مردم دواند. آن روز مردم با دست پر به خانه هایشان بازگشتند و سال ها بود اینگونه رضامند از خود نبوده اند. و تا همین امروز نقل آن روز است و هر از گاهی به پاس آن روز به بازسازی اش در کف خیابان مشغول ند. گاه سکندری خورده اند و بسیار نیز بوده، که شایسته از عهده ی کار خویش بر آمده اند.

و اما این روزها، وقت چندانی نمانده. سیاست مداران قصد کرده اند که فیصله بدهند این داستان را و جنگ میدان زورآمایی شان است و پیروز این مناقشه هر که باشد مردم بازنده ی این بازی اند. سیاست مدارند و شاید راهی جز این هم نباشد برای شان.

برای مردم اما راهی هست و شاید یگانه ترین راه. بازی را بدست گیرند و بار دیگر بشوند پدر و مادر همین سیاست. وقت چندانی نمانده.

۶ شهریور ۱۳۸۹

قمار

سر که بچرخانی و
نه راهی باشد و نه راه بلدی
تنها
آیینه شاید باشد
– کریه هم که باشی-
بر میزی بنشاندت
و دست هایت را
که تمام عمر بر کمر داشتی
برایت بگذارد.

بگذار
که نه پایی به رفتن داری و
نه سری
که تابت بیاورد این دوزخ را

اولْ بار
که بیندازی
به نخستین شب
شرم و درد امانت نمی دهد
که سر بر کنی به ادامه
چشم بر هم که بگذاری اما
فاحشه ای بی چیز
در آیینه
دوباره می نشاندت بر سرمیز.

بینداز
بر سر میز
که نه پرنده ای می خواند و
نه سجاده ای که ول بچرخاندت
بر مدار هیچ.

بینداز
آنگونه که ریگی در آب
یا شانه ای به بالا
بینداز
بی چشم و رو
که به کارت نیامده اند
نه راه دیده ای و نه سرخش کرده ای به شراب چشم دیگری.

بر میزی نشسته ام
در چهار سویش
چهار تن
هر یک به من شبیه تر
و هر که بازنده تر برنده تر
بر میزی نشسته ام
به باختن
حتا دست هایم.

مرداد هشتاد و نه

۴ بهمن ۱۳۸۸

پینه های سوخته

خبرنامه امیر کبیر:
نورعلی اسدی از کارکنان شهرداری اندیمشک در مقابل فرمانداری این شهرستان اقدام به خودسوزی نمود.به گفته نزدیکان آقای اسدی، بیماری همسر نامبرده و نیاز ایشان به معالجه و عدم دریافت حقوق از شهرداری بمدت حدود ۱۱ ماه و همچنین عدم تمدید دفترچه های بیمه خانواده نامبرده از سوی سازمان بیمه بعلت پرداخت نشدن حق بیمه از سوی شهرداری و همچنین دلایل و مشکلات دیگر ناشی از عدم دریافت حقوق از جمله دلایل این اقدام ایشان بوده است.

بغض امانم نمی دهد و بیش از این نیز کاری از من بر نمی آید.آتش اما انگار مهربان تر بود. پینه ی دستانت رابه دروغ هزاران سال است که می بوسند و می بوسند و می بوسند. به همین سادگی و تو ماه ها که نه، بل سال هاست که شرمنده زن و فرزندت می شوی. مثل پدر من، مثل بیشمار پدران این سرزمین نکبت زده. مثل تو بیشمارند و شب و روز می بینیم و معلوم نیست از چه جنسیم که دق نمی کنیم. عصب هایم یاری ام نمی کنند تصور کنم تو را در آن لحظه و زن و فرزندت را در این روزها........ وای بر ما........ وای بر ما...........

۲۳ آذر ۱۳۸۸

به حجره ات برگرد آقا

محمد خاتمی در جمع شورای احزاب اصلاح طلبان فارس :« فکر می‌کنم کل ملت ایران به جز عده‌ای معدود و عده‌ای آدم ناراحت، ناراضی و بیمارو منحرفی که انقلاب ما همه امتیازات آنها را گرفت؛ به انقلاب اسلامی افتخار می کنند و امام را به عنوان محور و مدار انقلاب و مظهر ایمان و آزادگی خود بزرگ می دارند.........»

رنج سال ها ظلم و دیکتاتوری را بدوش داریم و بر سر ابتدایی ترین حقوق مان با جان مان بازی کرده ایم، به همه چیزمان تعرض شد و هیچ از این انقلاب ندیده ایم جز جنگ و خون و زندان و ترس و فقر و آن وقت شما با آن لبخند کذایی از انقلاب حرف می زنید و دستاوردهایش و از دست رفته هایش. سی سال شکنجه و تحقیر چیز زیادی برای مان نگذاشته که بخواهیم این اراجیف را بشنویم و راحت از کنارشان بگذریم. ما از همه چیزمان گذشته ایم و با کسی تعارف نداریم آقا !
اگر پدران ما انقلاب کرده اند که چوبش را خورده اند و ما نیز. پس دیگر ول کنید این دستاویز کهنه و کثیف را و از آن بالا هم که شده نیم نگاهی بینداز به این پایین و ببین به چه روز سیاهی نشسته ایم.
گور پدر انقلاب و قانون اساسی و تو و رهبرانش و هر کسی که داعیه اش را دارد. مگر به چه زبان دیگری باید تو و دیگران حالی تان شود که دیگر حال مان بهم می خورد از این انقلاب و آرمان هایش. بس است دیگر آقا !
در کدام حجره به این کشف تازه رسیده ای که کل ملت را اینگونه به نفع خود مصادره می کنی و مثل آب خوردن مابقی را بیمار و منحرف می خوانی؟ تعجبی شاید نداشته باشد که در نگاه تو و امثال تو بیمار و منحرف باشیم، چرا که هیچ وقت مردم را ندیده اید و نخواسته اید الا به وقت حاجت تان، و اینجا را درست گفته ای که این انقلاب، همه ی امتیازات را از ما گرفت. اما چه زود یادت رفت که ما عده ای نیستیم آقا. ما مردمیم و بی شمار. همان چیزی که تو ملتش می خوانی و به دورغ از آن خود می دانی اش. و چه بیشرمانه پشت پا می زنی به آن همه لطفی که از سر ناچاری به تو کرده ایم.
به فال نیکش می گیریم که دوستی ما با همین "عکس پاره" محک خورد و بیش از پیش روشن شد که راه ما از راه تو و امثال تو جداست .این انقلاب اگر برای تو و آن عبای شکلاتی ات چیزی داشت، برای ما چیزی که نداشت هیچ، داشته هایمان را نیز به باد داد. پس لطف کن و به حجره ات برگرد که سال ها داریم خون دل می خوریم از دست تو هم پیاله هایت.لطف کن و بگذار طرف حساب ما همان کسانی باشند که گفتمان حالی شان نمی شود، ما خود می دانیم به چه زبانی پاسخ شان دهیم.

۱۶ آذر ۱۳۸۸

نشد که بیایم

نشد که بیایم و کاری دیگر از من بر نمی آید جز اینکه همین گوشه بنشینم، سیگاری بگیرانم و گوش به زنگ حماسه ات باشم. شنیده ام می خواهی شال سبز بیندازی گردن آن سردار. چه زیرکانه به تورش انداختی این سردار بی ستاره را و این کار فقط از تو بر می آید که دانشجویی و بس؛ نترس و دانا.
خواب هر چه را دیده باشند برایت، می دانم که در دام شان نخواهی افتاد و چه خامند که سر به سر تو می گذارند آنان که از پس هم پیاله های خود نیز بر نمی آیند.........
چشم به راه تان نشسته ام، با حسرتی جانکاه.

۱۳ آذر ۱۳۸۸

می آییم

بر که می گردیم تا ببینیم این روز ها را تا کجا قد کشیده ایم حیرت مان می شود. کافی است نیم نگاهی داشته باشیم به همین سال های پشت سر، سوت و کور و بی رمق بار سنگین دردها و نداشته ها بر دوش مان بود و بی روزنه و سر در گم به این سو آن سو آونگ. گاهی روزنه ای می دیدیم و می شد دلخوشی روزها و شاید ماه ها بی پناهی مان، گاهی هم روزها که نه، بل سال ها، چیزی نبود که دل ببندیم و قرارمان دهد. نه بهارش را بهاری بود برایمان و نه آسمان را بارانی بود تا غمی از غم هایمان را چاره ای باشد. هر چه بود سوز زمستان بود و بی پناهی مان. بی پناه و بودیم یله، بی پناه و یله.
جمعی اگر بودیم دو به دو بودیم و بس، که سال ها حکوت نظامی باورمان داده بود: بیش از دو نفر که باشیم کار دستمان می دهد و چه سر به زیر بودیم و حرف گوش کن. دو به دو با هم دشمن بودیم و گاهی نیز تن به تن می خواستیم که سر به تن کسی نباشد. داشت دیگر باورمان می شد که سرنوشت ما همین است و جادو شده ایم که همین گونه بیاییم و برویم. به شماره نمی توانم بگویم اما از ما اینگونه بی شمار رفته اند و کاری از دست کسی نیز بر نمی آید دیگر، و این غم انگیز است، خاصه این روزها.
آمدیم و آمدیم تا این روزها، که دلمان می خواهد همین جور عمر داشته باشیم و زندگی مان را مبارزه کنیم و خوش باشیم، با تمام رنجوری مان و زخم های بی شمارمان. و می دانم که زنده مان نگه می دارد این شور. پناه مان می شود این شوق.
این شور و شوق دو چندان می شود وقتی دعوت مان کرده باشند به این ضیافت. آری دعوت مان کرده اند تا این بار از خجالت ده سال پیش درآییم و نخواهیم که تا آخر عمر مُهر بی مِهری ِ آن سال بر پیشانی مان باشد.شعار نیست که بگوییم در این روز همه ی ما دانشجوییم . مگر نه اینکه در همین روزها درس ها گرفته ایم و پس نیز داده ایم. دانشجوییم و چیزی بیش از آن و شده ایم مَثَل. و همین روزها کتاب می شویم و منتشر.
می آییم با شور و شوق، با تمام رنج های مان و زخم های بی شمارمان.

۱۰ آذر ۱۳۸۸

زندگی ؛ حق مسلم ما

حساسیت مجامع بین المللی نسبت به کوچکترین تحرکات حاکمیت در عرصه انرژی هسته ای چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. و مهمترین دلیلش موضع گیری های نابخردانه و ضد و نقیضی است که از ناحیه مثلث ناهماهنگ سپاه – دولت –رهبر گرفته می شود. و آخرین نمونه اش نیز خلف وعده ایران در تعویض اورانیوم 3.5 درصد با 20درصد برابر توافق نامه ی ژنو بوده. در اینکه پیشنهاد ایران برای معاوضه ی هم زمان منطقی ترین حالت ممکنه است شکی نیست اما چیزی که باعث می شود این منطق به چیزی علیه خودش بدل شود رفتار غیر متعارف و ضد و نقیض حاکمیت در این زمینه است. و همین نیز باعث شک بیشتر در استفاده غیر صلح آمیز از انرژی هسته ای شده است. و طبیعی است که مجامع بین المللی قادر به پذیرفتن ریسکِ تحویل یکجا و همزمان همه ی اورانیم با غنای 20 درصد به ایران نباشند. و دست آخر هم نتیجه این شد که روسیه و چین ودیگر کشورها بر خلاف گذشته موضعی متفاوت اتخاذ نمایند و جواب خوش خدمتی های دولت کودتا را در شورای حکام بدهند.
اما عکس العمل حاکمیت در این باب جای بسی تأمل دارد و به نظر می رسد هدفی ورای سیاست خارجی داشته باشد.در دستور کار قرار گرفتن ساخت و راه اندازی ده کارخانه ی غنی سازی بیش از آنکه نشان دهنده ی لجاجت سیاسی در عرصه بین الملل یا سیاست شل کن – سفت کن از ناحیه تهران به منظور امتیاز گیری و خریدن زمان باشد، بیشتر شبیه به نوعی اعلان جنگ می باشد.
حاکمیت اگر هنوز هم به یقیین نرسیده باشد که در عرصه ی وضعیت داخلی عمرش به پایان رسیده مطمئنن به شک افتاده است و این یعنی موقعیت بازنده- بازنده، وضعیتی که به هیچ قیمتی نمی خواهد به آن تن بدهد. و هیچ بعید نیست برای برون رفت از این وضعیت ترجیح دهد بازی را در عرصه خطرناکی تری ادامه دهد و از دو گزینه محتمل جنگ و تحریم، اولی را ترجیح دهد. چرا که نیک می داند تشدید تحریم ها - که این بار قاعدتن کمر شکن خواهد بود - منجر به شعله ورتر شدن دامنه اعتراضات داخلی خواهد شد و سرنگونی اش را بیش از پیش محتمل خواهد کرد. و اینجا جایی است که دیگر نمی تواند با فرافکنی و شانتاژ از حقه ی قدیمی و نخ نما شده ی مظلوم نمایی جهت بسیج توده های مردمی و جریان های سیاسی مخالف به نفع ماندگاری خود سود بجوید. به زعم بیمار خود اما شاید بتواند به مانند سال های نخست انقلاب با معطوف کردن ذهن همه ی جریان های سیاسی و مردم به جنگ، به سرکوب و خذف مخالفان خود بپردازد و فضا را به نفع تثبیت موقعیت خود عوض کند. و بیراه نگفته اند که جنگ برای شان حکم نعمت الهی را داشته در آن سال ها.
هر چند خود یقیین به آثار و عواقب ویرانگر جنگ به خوبی واقفند اما آنچه که باعث می شود تن به چنین حماقتی دهند نگاه ایدئولوگ و غیر انسانی شان به مقوله ی مرگ و زندگی است. و اینکه در این سی سال نشان داده اند که هیچ گاه مردم جایگاهی بالاتر از "ملت همیشه در صحنه" نداشته اند. ملتی که به وقتش باید سلاخی شوند و زندگی شان را با بهشت وعده داده شده تاخت بزنند. ملتی که هر گاه خواستند در هیئت مردم قد علم کنند به وحشیانه ترین روش ممکن ارعاب و سرکوب شوند. ملت حلقه به گوشی که باید در زیر سایه ی عظمای ولایت، نه اختیاردار جان شان باشند و نه مال و نه ناموس شان. و حالا که می بیند ملت دارد می شود "مردم" و هیچ چیز نیز جلو دارش نیست می خواهند که نباشند این مردم. ملت که نباشد پس بهتر است مردم نیز نباشند و چه بهتر از جنگ؟
و چقدر گویای زبان حالشان است این ضرب المثل قدیمی : " دیگی که واسه ی من نمی جوشه می خوام سر سگ توش بجوشه".